بادرود بر ایرانیان بزرگ و هنرمند همیشه گرفتارمان در هرکجای ایران و این جهان، درود بر تهرانیان ، درود بر اقوام مختلف آذربائیجان ، درود بر اقوام مختلف کرد ، درود بر اقوام مختلف بختیاری ، تمام خوزستانی ها، لرها ، لک ها ، شاه سونی ها ، سیستانی هاو بلوج ها، ترکمن ها ، قشقائی ها ، گیلک ها ، مازنی ها ، خراسانی ها ، یزدی ها ، اصفهانی ها ، فارس های استان فارس ، کرمانی ها، بوشهری ها، تمامی روستائیان ایران و تمامی اقوام مختلف و شاخه های گوناگون اقوام ایرانی ،
درود بر تمامی هم میهنان گرامی و عزیز تر از جانمان ، درود
«کریستین سن» با نگرش به کتاب پهلوی دینکرد می نویسد:
برای مزد پزشکان، قواعدی مقرر بود. غلات نیکو، جامه ی زیبا و اسب تندرو به طبیبان می دادند. هم چنین قواعدی وجود داشت برای تادیه ی وجد نقد. اگر طبیب همه ی بدن یا فقط عضوی از اعضای بدن را معالجع می کرد، در میان مزد او تغییری حاصل می شد. طبیب بایستی مریض را به پاکی و احتیاط و تدبیر معالجه کند و اگر طالب استراحت بود یا در دیدن رنجوران تعللی روا می داشت، او را جنایتکار می شمردند. از میان اطبای متخصص، نام کحال (چشم پزشک) برده شده و از طرز معالجه ی حیوانات اهلی و سگ هار و غیره سخن به میان آمده است. طبیب دانا کسی بود که بتواند به دقت امراض را معاینه کند و کتاب بسیار خوانده باشد. بایستی اعضای بدن و مفاصل را بشناسد و اطلاعاتی نیز راجع به ادویه داشته باشد. محبوب و شیرین سخن باشد و با رنجوران از روی شکیبایی و مهربانی رفتار کند. طبیب مجبور بود که در موقع لزوم هر روز به عیادت مریض خود برود. در عوض بایستی به او غذای خوب می دادند و منزلی عالی در قسمت مرکزی شهر برای او تهیه می کردند. از لحاظ اخلاق و دیانت بهترین پزشک آن بود که این شغل را به خاطر خدا و برای ثواب پیش گرفته باشد. پس از او طبیبی بود که هم به مال، تعلق خاطر داشت و هم به ثواب. فروتر از او طبیبی بود که جز به مال دنیا دلبستگی نداشت. مؤلف دینکرد عده ی امراض انسان را 4333 گفته و برای مثال اسم چند مرض را که در اوستا مذکور است به قلم آورده است.(1)
سیریل الگود می نویسد:
تا آنجا که از اطلاعات بدست آمده معلوم میشود، در ایران قدیم وضعیت طب پیشرفته تر از آشور بود. در سال 700 ق.م هیچ گونه اثری از علم و فرهنگ بر یونانیان معلوم نبود. با این حال، دویست سال پس از آن، یونانیان چنان در علوم و فنون پیشرفت کرده بودند که بقراط توانست رساله هایی در دانش پزشکی به رشته ی تحریر در آورد و عنوان پدر طب را برای خود کسب کند. خیلی بعید به نظر می رسد که یونانیان در طی این دو قرن روشی را که اکنون به نام روش بقراط معروف است، خود به خود پدید آورده باشند، یونانی ها فرضیه ی «طبایع چهارگانه» را یک فرضیه ی بیگانه می شناختند و آن را ایرانی می نامیدند. اگر ایران در پایه گذاری فرضیه ی «مزاج های چهار گانه» سهمی داشته باشد، در ایجاد نظریه ی اصلی میکروکوسم(2)که فرضیه ی فوق از نتایج آن است، نقش بزرگ تری ایفا کرده. بر طبق فرضیه ی دوم انسان در مقیاس کوچکتری، آیینه ی تمام نمای سراسر کائنات است.(3)
در زمان هخامنشی طب زرتشتی در زمینه ی بهداشت عمومی به عالی ترین حد خود رسیده بود. تعلیمات دینی موجود درباره ی پاکیزگی بسیار روشن و جامع بود. پادشاهان هخامنشی نیز در رعایت پاکیزگی و جلوگیری از آلودگی آب از هیچ کوششی دریغ نمی کردند. طبق نوشته ی هرودوت، پادشاهان هخامنشی از آب رودی استفاده میکردند که کنار شهر شوش در جریان بود و در مسافرت ها نیز از این آب با خود می بردند و برای تضمین پاکیزگی، این آب را جوشانده و در تنگ های نقره می ریختند.
خشایارشا در طول سفر تاریخی خود به مصر از این ظروف نقره ای استفاده کرده است.
در دوران هخامنشی، کلیه ی کارهای پزشکی و وابسته به آن زیر نظر هیئتی ویژه انجام میشد و جدایی میان طب و الهیات ملموس بود. چهار گروه روحانیون، سربازان، کشاورزان و صنعتگران طبقات اجتماعی ایران را تشکیل میدادند و پزشکان از میان عالی ترین طبقه ی اجتماعی یعنی روحانیون برگزیده میشدند.
افراد طبقه ی روحانی، تحصیلات خاصی در رشته ی الهیات و طب میکردند و هر یک بنا به ذوق خود پس از اتمام این دوره ی تحصیلی، یکی از دو رشته ی طب یا الهیات را برای ادامه ی کار بر میگزیدند. آن عده که به خدمات دینی روی می آوردند، مغ نامیده می شدند و افراد گروه درمانی را آتروان می نامیدند. جالب توجه و شایان تذکر است که این طرز تحصیل دو جانبه به دوره ی اسلام نیز انتقال یافت و به همین علت است که غالب پزشکان معتبر دوران خلفای اسلامی به الهیات نیز آگاهی داشتند و روحانیون نیز غالیاً از معلومات پزشکی بی بهره نبودند.
تحصیلات و تجربیات طبی دوران هخامنشی، در مدارس بزرگی انجام میشده که به احتمال در ری، همدان و پارس به همین منظور بنا شده بود. یقیناً در همین شهرها، بیمارستان هایی هم وجود داشت.
تحصیل در رشته ی طب شامل فراگرفتن طب نظری و کارآموزی عملی بود. این دوره ی آموزشی چند سال به طول می انجامید.
از خلال صحائف تاریخ می توان چند مورد طبی را در دوران اشکانی بازشناخت. یکی از دانشمندان ایرانی که در علم طب در این دوره معروف بود آزوناکس نام داشت. دیگر دانشمندان معروف این دوره فراتیس یا فرهاته است. همان طور که می دانیم، فرهاد نام چند نفر از پادشاهان اشکانی نیز بوده است ولی فرهادی که مد نطر ما است، دانشمندی است که در اواسط قرن چهارم میلادی می زیسته و طبق نظر پرفسور مهرین، تالیفاتی نیز داشته است. در اواسط دوره ی اشکانی واقعه ای بس عظیم اتفاق افتاد. در بیت اللحم، کودکی متولد گردید که مایه ی شگفتی جهانیان شد: «عیسی روح الله». در تولد این کودک سه موبد پزشک ایرانی شرکت داشتند. بنا به احادیث مسیحی و زرتشتی موجود، این سه از خردمندان ایرانی بوده اند و انجیل از آنان با عنوان مجوس یاد می کند. این سه نفر را در اصطلاح سه سلطان می نامند. عده ای از مورخان موطن این سه سلطان را کاشان دانسته اند. مارکوپولو معتقد است که دست کم دو نفر از این موبد پزشکان خردمند ایرانی از دهکده ای برخاسته اند که در نزدیکی تهران امروزی قرار دارد و نفر سوم اهل دهکده ای بود که با تهران سه روز فاصله دارد.
طبق نظر سیریل الگود در کلیسایی نزدیک ارومیه دست کم یکی از این موبد پزشکان ایرانی مدفون است. شرکت این سه پزشک در تولد مسیح را می توان از افتخارات پزشکی ایران دانست. نکته ی جالب در این مورد آن است که غالب پدران روحانی دوران اولیه ی کلیسا، ایران را کشور بومی خود دانسته اند. اهمیت و ارزشی که به نفوذ دیگران در این داستان انجیل داده شده، نشان می دهد که اولاً ایرانیان تاثیر خود را به عنوان مربیان علمی دنیا به منصه ی ظهور رسانده اند و ثانیاً یهودیان در سایه ی تعلیمات ایرانیان، توانسته اند نظریه های پزشکی خود را تغییر داده و تکمیل کنند. در مطالعه ای اجمالی روی اصول طبی انجیل های چهارگانه و کتاب اعمال رسولان، می توان شباهت این اصول را با عقاید رایج در بین النهرین و ایران مشاهده کرد و بدین ترتیب اگر ادعا نشود که ایران یگانه منبع طب تلمود و انجیل بوده است، ولی می توان این احتمال را جایز دانست که معلومات ایرانیان در اثر عبور از بین النهرین دستخوش تغییراتی شده و با خرافات مصریان در آمیخته و اساس نظریاتی قرار گرفته باشد که هنگام تولد عیسی مسیح درباره ی بیماری و مرگ در فلستین رایج و متداول بوده است.
معروف است که طبیبی ایرانی در قرن هشتم میلادی، ملکه ی ژاپن را مسیحی نموده است.(4)
در کتاب پهلوی «بن دهش» پیشگویی شده که در فرجام جهان، دانش پزشکی به اندازه ای پیشرفت می کند که: کسی به بیماری نمیرد؛ مگر به پیری رسد یا وی را بکشند.
از لابلای ادب پارسی و نوشتارهای کهن، می توان فرازهایی از شیوه های درمان را بیرون کشید. برای نمونه، در «بهمن نامه» از سرگین اسب به گونه ی ضماد مناسبی برای قطع خونریزی یاد شده است. در شاهنامه آمده که «بهرام گور» هنگامی که دچار درد شکم شده بود، درمان را در «پنیر کهن» و «مغز بادام بریان» می دانست
نوشته امید عطائی فرد
پی نوشتها:
1.ایران در زمان ساسانیان، ص 550 تا 553
2.Microcosm عالم صغیر
3.تاریخ پزشکی در ایران، ص 36 و 37
4.سهم ایران در تمدن جهان، ص 265.
این مطلب به تاریخ چهارشنبه 23 تیر ماه 2569 شاهنشاهی برابر با
23 تیر ماه 1389شمسی تحمیلی تازی و تازی پرستان نوشته شد.
پیشینه پزشکی در ایران از: امید عطایی فرد /منبع: کتاب مرز مزدابی، نشر آشیانه کتاب
در جهان بینی ایرانی، آفرینش، در آغاز به دور از مرگ و بیماری بود؛ تا آنجا که با تاختن اهریمن، آفریدگان(مخلوقات) دچار بسی گزند و بیماری گشتند. اهورا در برابر بیماری ها، درمان ها و دارو ها را پدید آورد. در «هرمزد یشت» اهورامزدا به زرتشت میگوید: «منم هم را پزشک».از میان امشاسپندان، اردیبهشت است که : ناخوش ترین ناخوشی ها و سخت ترین تب ها را براندازد.
از آنجا که تندرستی و زندگی دراز، همواره بنیادی ترین آرزوی انسان بوده، بنابراین دانش پزشکیف کم کم پای گرفت و به وِیژه در ایران، پیشرفت های شگفت انگیزی نمود. رشته ها، روش ها و مکتب های پزشکی که از سوی ایرانیان بنیان نهاده شد، برای هزاران سال به کار برده شد؛ هرچند که گاهی از نو کشف و یا به نام عرب و غرب شناخته گردید. هم چنین با کوچ های گسترده ای که از فلات ایران به هندوستان انجام گرفت، بسیاری از آیین های درمانی (سنن طبی) به آنجا و سپس به چین راه یافت. پس از زایش غرب، نوزادان یونانی و رومی نیز از شیر مادر آریایی خود: ایران، سیراب شدند.
به نوشته ی سیریل الگود، ایرانیان اصول آن چیزی را که طب یونانی نامیده شده، به یونانیان تعلیم داده اند. افتخار معرفی فرضیه ی فلسفی «عالم کبیر/عالم صغیر» به دنیا که بعداً یونانیان علم تشریح و فیزیولوژی و آسیب شناسی را بر اساس آن بنیان نهاده اند، از آنِ ایرانیان است.
(1) محمد علی سجادیه می نویسد: در متون یونانی از توجه مادها به زیبایی سر و صورت و به اصطلاح کاسمتای(2) یاد شده است. دور نیست جراحی زیبایی و ترمیمی، از مادها یادگار مانده باشد زیرا این جراحی از آنِ ملل متمول و زیبا پرست بوده نه یونان دوره ی هخامنشی که به قول خودشان آش و غذای مختصری داشته است. در واژه ی کاستمای نام کاس ها که بخشی از قوم ماد و نیز در زمره ی مردمان غرب ایران بوده اند، دیده میشود. از شگفتی ها این که در زبان ایتالیایی نام پزشک Medico است که معنی «مادی» دارد. دور نیست نام پزشک در روم و یونان قدیم با نام مادیک همراه شده باشد. نام ثریتا درمانگر ایران باستان که به روایت کتاب اوستایی وندیداد نخستین پزشک جهان بود، در متون طبی به گونه ی treat (درمان کردن) و traite (درمان شده) فرانسوی دیده میشود و این همه شباهت نمی تواند به حکم تصادف باشد.
(2) «بختورتاش» در گزارش «اردی بهشت یشت» که از پنج گروه پزشکان یاد کرده، می نویسد:
1.اشو پزشک: کسی است که به وسیله ی آموزش راستی و حق، بهداشت و پاکیزگی محیط زیست و بهداشت تن و خانه و ابزار زندگی، از بیماری جلوگیری می کند.
2. داد پزشک: پزشک قانونی که وظیفه ی برقراری قرنطینه، تشخیص سم ها، قتل ها، خودکشی ها و زخم های وارده را داراست.
3.کارد پزشک: جراح که وظیفه اش روشن است.
4.گیاه پزشک:برای درمان، از گل و برگ و ساقه و تخم و ریشه ی گیاهان به گونه ی خوراکی، مالیدنی، بخور، جوشانده، خمیر یا گرد آنان استفاده می کند.
5.روان پزشک: کسی که با گفتار های آسمانی، مقدس و آرام بخش و تلقین، به درمان می پردازد. نخست بیمار را شستشو می دادند و در جای آرامی می گذاردند. گیاهان خوشبو دود می کردند. با آهنگ های دلنشین «مانتره» یا کلمات مقدس می خواندند و با تلقین و باور درمانی به بیمار آرامش می بخشیدند. این پزشک برجسته ترین پزشک به شمار می رفت.
گاهی از ستور پزشک(دامپزشک) نیز یاد شده است. شایسته ی یادآوری است، با ارزش والایی که ایرانیان باستان به جانورانی مانند اسب، سگ، گوسفند، گاو و مرغان خانگی می داده اند، برای درمان آنها نیز دامپزشکانی تربیت می کرده اند.(4)
پی نوشتها:
1.تاریخ پزشکی ایران، ترجمه ی باهر فرقانی، ص 37 و 38.
2.cosmetai
3.گاهنامه ی وهومن، شماره 5، ص 30.
4.حکومتی که برای جهان دستور می نوشت،ص 450 و 451.
omidataeifard.blogspot.com با سپاس از یزدان صفایی
این مطلب به تاریخ پنج شنبه اورمزد شید 17 تیرماه 2569 شاهنشاهی برابر با
17 تیر ماه شمسی تحمیلی تازی و تازی پرستان نوشته شد.
نامهای دخترانه و پسرانه ایران باستان از الف تا ی در 5 قسمت:
اسامی ایران باستان:
قسمت اول
آبتين : نام پدر فريدون پادشاه پيشدادي آتوسا : قدرت و توانمندي - دختر کورش وزن داريوش اول آفر : آتش - ماه نهم سال شمسي آفره دخت : دختر آتش - دختري که در ماهآذر به دنيا آمده است . آذرنوش: شيرين ودل انگيز آذين : زيور، طاق نصرة، تزئين ،آرايش آراه : نام فرشته موکل روز بيست ويکم ازماه پنجم درآئين زردشت آرزو : کام ،مراد ، معشوق ، اميد آرش: درخشان ، آفتاب، جد بزرگ اشکانيان - پهلوان کمانگير ايراني در لشگرمنوچهر آرشام : بسيار قوي - پدر بزرگ داريوش بزرگ هخامنشي آرمان : آرزو - خواهش - اميد آرمين : آرام گرفتن - پسر کيقباد پادشاهپيشدادي آرميتا: آرامش يافته ، کلمه ايزردشتي است آريا فر: دارنده شکوه آريائي آريا : آزاده نجيب - يکي از پادشاهان ماد - مهمترين نژاد هند و اروپائي آريا مهر : دارنده مهر ايران - از سرداران داريوش سوم آرين : سفيد پوست آريائي آزاده : دلير و بي باک ، رها آزرم : شرم ، مهر ، محبت ، عشق آزرمدخت : يکي از ملکه هاي ساساني آناهيتا : الهه آب آهو: شاهد ، معشوق، يکي از همسران فتحعلي شاه قاجار
آيدا : شاد، ماه - نام تذکمنب اتسز : لاغر و استخواني - از پادشاهان خوارزم اختر : ستاره ، علم ، درفش ارد : خير وبرکت ، فرشته نگهبان ثروت - نام چند تن از پادشاهان اشکاني ارد شير : شير زيبا - اردشير بابکان بنيانگذار سلسله ساسانيان اردوان : نام پادشاهان معروف اشکاني ارژن : درختي با چوب بسيار سخت و محکم - نام کردي ارژنگ : آرايش - کتاب ماني نقاش - ديوي کهرستم در هفتخوان اورا کشت ارسلان : شير،دلير و شجاع - نام پادشاه سلجوقي ارغوان : نام درختي با گل و شکوفه هاي سرخ رنگ ارمغان : هديه ، تحقه ، سوغات ارنواز: نوازش شده اهورا - دختر جمشيد شاه پيشدادي اروانه : نام گلي کوهي است - نامي کردي استر : ستاره - بردارزاده مردخاي وزنخشايارشاه اسفنديار : پاک آفريده شده - پسر گشتاسب که بدست رستم کشته شد اشکان : منسوب به اشک - بنيانگذار سلطنت پارتها اشکبوس : پهلوان کوشاني که به کمک افراسياب آمد، اما به دسترستم کشته شد افسانه : داستان ، سرگذشت ،حکايت گذشتگان افسون : سحر و جادو ، حيلهو تزوير افشين : با همت . اميد : انتظار ، آرزو انوش ( آنوشا ) : استوار و جاويد - دخترمهرداد ششم انوشروان : دارنده لوح جاويدان - لفب خسرواول پادشاه ساساني اورنگ : عقل و کياست ،تخت پادشاهي اوژن : شکست دهنده ، دشمنبرانداز اوستا : نام کتاب آسماني زردشت اهورا : صاحب ، فرمانرواي دانا ايران : محل زندگيآريائيها ايراندخت : دختر ايران ايرج : ياري دهنده آريائيها - پسرفريدون ،پادشاه و پهلوان ايراني ايزديار : کشي کهخداوند يار اوست
بابک : پدر کوچک ، جداردشير ، پسر ساسان باپوک : کولاک ، ناميکردي باربد : پرده دار ، موسيقي دان ونوازنده دربار خسرو پرويز بارمان : لايق - نام سردار افراسياب بامداد : پگاه ، سپيدهدم - نام پدر مزدک بامشاد : کسي که درسحرگاهان شاد است - نوازنده مشهور دربار ساسانيان بانو : خانم ، ملکه ، لقب آناهيتا الهه نگهبان آب بختيار : خوشبخت ، خوش اقبال - استادرودکي در موسيقي برانوش : مهندس رومي کهپل شوشتر را در زمان شاپور ساساني برديا : پسر کورش و برادر کمبوجيه برزو : بلندقامت - پسر سهراب و نوه رستم دستان برزويه : طبيب مشهور انوشيروان و مترجم کليله ودمنه از هندي به پهلوي برزين : بلند و تنومند - ازپهلوانان ايران - نام پسر گرشاسب برمک : از وزيران ساساني - نام اجداد ونگهبانان آتشکده بلخ بزرگمهر : خورشيدبزرگ - نام وزير دانشمند انوشروان ساساني بنفشه : گلي رنگارنگ و زينتي با عمر نسبتا طولاني بوژان : رشد کرده - نامي کردي
بهار : شکوفه وگل - سه ماه اول سال شمسي
بهارک : بهار کوچولو بهاره : بهاري بهتاش : خوب ومانند بهداد : نيک آفريده شده بهرام : پيروز ، ايزد پيروزي درآئين زردشت ، لقب برخي ازپادشاهان ساساني بهديس : خوش رنگ ، خوشگل بهرخ : زيبا چهره ، قشنگ بهرنگ : خوش رنگ بهروز : خوشبخت ، نيکبخت بهزاد : نيک نژاد - مينياتوريست مشهور صفويان - نام اسبسياوش بهشاد : خوشحال وشاد بهمن : نيک انديش - برف انبوه که از کوهفرو ريزد - جانشين اسفنديار بهناز : خوشناز، باناز ، طناز بهنام : نيک نام بهنود : سلامت ، عافيت بهنوش : کسي که نيک مينوشد بيتا : بي همتا ، بي مانند بيژن : ترانه خوان ، جنگجو - پسر گيو و دلدادهمنيژه
پارسا : پاکدامن ، زاهد پاکان : پاکها - نامي کردي پاکتن : نيکو چهر پاکيزه تن پاکدخت : دختر پاک پانته آ : همسر آرتاداس که مادها او را به کورش هديه کردندامانپذيرفت پدرام : آراسته ، نيکو ، شاد پرتو : روشن ، تابش پرشنگ : تابش ، آتشپاره پرتو : روشن ، تابش ، فروغ پرستو : پرنده مهاجر پرويز : پيروز - لقب خسرو دوم ، پادشاه ساساني پرديس : بهشت ، باغ و بستان پرهام : ازاشخاص بسيار ثروتمند در زمانبهرام گور پژمان : افسرده ، غمگين پژوا : بيم و هراس پرنيا : پارچه حرير پشنگ : ميله آهني - نام پدرافراسياب پروانه : حشره اي زيبا که خود را به شعله مي زند پروين : ثريا ، ستارگان کوچک نزديک به هم پري : فرشته ، جن ، همزاد پريچهر : زيبا روي - نام زن جمشيد شاه پريدخت : دختر پري ، همسر سام نريمان ومادر زال پريسا : همچون پري پرناز: پري ناز دار پريوش : پري روي ، فرشته روي پريا : کبوتر بال شکسته اي که به دنبال آشيانه مي گردد. پوپک : هدهد پوران : جانشين ، يادگار پوراندخت : نام دختر خسروپرويز پوريا : پهلوان محمد خوارزمي ملقب به پورياي ولي پولاد : آهن سخت و کوبيده ، نام پهلوانايراني زمان کيقباد پويا : رونده و دونده - نامي کردي پونه : گياهي خوش عطر و بو کهدر کنار جويها مي رويد. پيام : الهام ،وحي ، پيغام پيروز: کامياب ، فاتح ، نامچند نفر از پادشاهان ساساني پيمان : عهد ،قول وقرار - عنوان اسامي مردان در فارسي دري
تابان : تابنده ، منور تاباندخت : دختر تابناک تاجي : تاجدار ، نام و عنواني در فارسي دري تارا : ستاره تاويار : آتشبان - نامي کردي ترانه : زيبا و صاحب جمال ، سرود ، نغمه تناز : نازنين ، با ناز و کرشمه - نامي کردي توران : نام دختر خسروپرويز - سرزمين تور توراندخت : دختري از توران تورج : دلاور ، يکي از سه پسر فريدون شاه تورتک : خروس صحرايي ، قرقاول توفان : باد سخت توژال : برف اندک - نامي کردي تير داد : داده تير ، اشک دوم پادشاه اشکاني تينا : گل ، نامي کردي تينو : تشنه ، نامي کردي
اسامی ایران باستان
قسمت دوم
جابان : سردار ايراني يزدگرد جامين : اسم يکي از قهرمانان ايران زمين ، ناميکردي جريره : نام دختر پيران ويسه که همسر سياوش شد. جمشيد : پسر طهمورث چهارمين پادشاهپيشدادي جوان : برنا ، دلير ، شاداب جويا : جوينده - پهلوان مازندراني بود کهبدست رستم کشته شد. جهان : دنيا ، عالم ،گيتي ، کيهان جهانبخت : شانس و اقبال جهان جهانبخش : بخشنده جهان جهاندار : نگهبان جهان جهانگير : فاتح جهان - نام پسر رستم جهان بانو : بانوي جهان ، ملکه جهان جهاندخت : دختر گيتي جهان ناز : مايه فخر عالم جيران : آهو ، نامي ترکي
چابک : زرنگ ، چالاک چالاک : سريع و زبردست چاوش : پيشرو و پيش قراول کاروان چترا : دوازدهمين پادشاه سلسله ماد چوبين : کنيه و لقب بهرام چوبين سردار انوشيروان چهرزاد : نام دختر بهمن است که سي سالپادشاهي کرد
خاوردخت : دختر مشرق زمين خداداد : خدا داده خدايار : دوست خدا - فرمانرواي بخارا بوده است خرم : شاد و خندان - پهلوان خرم از عهدشاه شجاع است خرمدخت : دختر شاد و خندان خسرو : مشهور ، نيک نام - لقب چند تن ازپادشاهان ساساني خشايار : قهرمان ،نيرومند - نام پسر داريوش کبير هخامنشي خورشيد : درخشنده آفتاب - معشوقه جمشيد درداستان جمشيد وخورشيد
دادمهر : زاده آتش ، نام استاندارپارسي طبرستان دارا : مالدار، ثروتمند ،از نامهاي خداوند داراب : نام پسر بهمنپادشاه کياني داريا : دارنده ، ازنامهاييکه در اوستا آمده است داريوش : نگهباننيکي - فرزند ويشتاسب از شاهان بزرگ هخامنشي دانوش : از اسمهائي که در کتاب وامق و عذرا آمده است داور: حاکم عادل ، قاضي دايان : ماما ، نامي کردي دريا : بحر ، نام فرزند علاالدين عماد شاه دل آرا : محبوب و معشوق دل آويز : دلچسب ، دلکش ، آويزه دل دلارام : مايه آرامش دل / معشوقه بهرام گور دل انگيز : گوارا ، مطلوب دلبر : برنده دل ، يار و معشوق دلبند : عزيز و گرامي دلربا : رباينده دل ، محبوب دلشاد : شادمان و خوشحال دلکش : جذب کننده دل ، دلربا ، دلپذير دلناز : آنکه قلب و دلش ناز است دلنواز : مهربان ، مشفق دورشاسب : نام جد پنجم گرشاسب ، دور از اسب پادشاه دنيا : عالم و گيتي ديااکو: اولين پادشاه مادها در قرن هفتم پيش از ميلاد ديانوش : دزد دريائي در داستان وامق وعذرا ديبا : پارجه ابريشمي رنگي ، رويزيبا ديبا دخت : دختر زيبا ، دختري همچونپرنيان
رابو : نام گلي بهاري - نامي کردياست رابين : مشاور ، متعمد - نامي کردياست رادبانو : بانوي بخشنده و جوانمرد رادمان ( رادمن ) : نام سپهسالار خسروپرويز ساساني رازبان : راز دار - عنوانمردان بزرگ در پارسي دري راژانه : رازيانه - نامي کردي براي دختران راسا : همواروصاف - نامي کردي رامتين : آرامش تن - موسيقي دان عهد ساسانيان رامش : فراغت ،آسودگي ، راحتي ، نام هيربد زردشتي رامشگر : خواننده و نوازنده ، خنياگر رامونا : نگهبان عاقل راميار : چوپان و گوسفند چران راميلا : خداي بزرگ ، نامي آشوري است رامين : معشوقه ويس ، نام يکي از سردارانايران راويار : شکارچي - نامي کردي رژينا : مانند روز - نامي کردي رخپاک : داراي چهره پاک رخسار : چهره ، سيما رخشانه : منسوب به رخش رخشنده : تابان ، کنايه از خورشيد است رزميار : رزمنده ، مبارز رستم : تنومند و قوي اندام ، جهان پهلوان ايراني و قهرمانبزرگ شاهنامه رکسانا : نوراني ، روشن روبينا : ياقوت سرخ رودابه : فرزند تابان ، زن پسرزا ، نام قلعه اي در غربايران روزبه : خوشبخت : بهروز، از موبدانبهرام گور ساساني روشنک : مشعل دار ،همچنين نام دارويي گياهي است روناک : روشن رهام : نام پسر گودرز رهي : راهي شده ، روان ، مسافر ريبار : رهگذر ، نامي کردي راسپينا : پائيز ، لغت زند و پازند
زادبخت : خوشبخت ، خوش اقبال زاد به : بهزاد ، نيک زاده شده زاد چهر : داراي نژاد پاک و اصيل زاد فر : زاده روشني زال : فرزند سپيد موي سام نريمان و پدر رستم قهرمان مليايرانيان زادماسب : برادر شاپور ساساني ،نام يکي از قضات ساساني زاوا : داماد ،نامي کردي زردشت : صاحب شتر زرد و زرين ،پيامبر ايران باستان زرنگار : طلا کوب ،زرين زري : طلائي ، زربفت زرين : طلائي رنگ ، منصوب به زر زرينه : آنچه منسوب به زر است زمانه : روزگار ، دهر زونا : گياهي با گل کبود رنگ ، ناميکردي
سارا : صحرا ، کوه و دشت - نامي کردي سارک : سار کوچک ، پرنده اي سياه رنگ وبزرگتر از گنجشک سارنگ : نام سازي شبيه به کمانچه ساره : بامداد ، فردا - نامي کردي ساسان : سوال کننده ، رئيس معبد آناهيداستخر که خاندان ساسانيان به او منسوبند ساغر : پياله شرابخوري ، جام سام : سيه چرده - جهان پهلوان ايراني وجد رستم سامان : ترتيب ، نظام ، زندگي سانا : سهل و آسان ساناز : کمياب ، نادر، نام گلي است سانيار : حامي و يار و پشتيبان - نامي کردي ساويز : خوش اخلاق ، مهربان - نامي کردي ساهي : آسمان صاف - نامي کردي ساينا : خانداني از موبدان زردشتي ، سيمرغ سايه : منطقه تاريک پشت هر جسم ، حمايت سپنتا : مقدس ، محترپ سپند : اسفند سپهر : آسمان ، نام فرزند کيخسرو سپهرداد : بخشيده اسمان - داماد داريوش هخامنشي سپيدار : درخت سفيد سپيد بانو : بانوي سفيد و درخشان سپيده : سحرگاه ، سپيدي چشم ستاره : کرات آسماني که در شب مي درخشند ستي : دختر ، سيتا سرافراز : سربلند ، متکبر سرور : رئيس ، پيشوا سروش : شنيدن و فرمانبرداري - فرشته مظهر اطاعت سرور : شادماني ، خوشحالي سوبا : شناگر ، فردا سوبار : اسب سوار - لغت زند و پازند سنبله : يک خوشه گندم سودابه : دختر زا - سود ده سوري : سرخ رو ، نام دختر اردوان پنجم سورن : خانواده اي در دوره اشکانيان که قدرتمند بودند سورنا : سردار دلير و خردمند پارتي سوزان : سوزنده ، ملتهب سوزه : سبزه ، نامي کردي سوسن : گلي به رنگهاي سفيد، کبود ، زرد و حنايي سومار : نام قبيله اي از کردها سولان : نام گلي است ، نامي کردي سولماز : زني که پيرو پژمرده نمي شود سوگند : شاهد گرفتن خدا يا بزرگي را گويند سهراب : سرخ روي ، نام پسر رستم که در جنگبا رستم فرمانده سپاه تورانيان بود سهره : پرنده اي خوش آواز، با پرهاي سبز و زرد سهند : کوه آتشفشان قديمي در آذربايجان سيامک : مجرد - نام پسر کيومرث سياوش : دارنده اسب سياه ، فرزند کيکاووس که ناجوانمردانه وبي گناه به قتل رسيد سيبوبه : مانند سيب، دانشمند شهير ايراني ، منصف الکتاب سيما : چهره ، رخ سيمدخت : دختر نقره اي و سفيد سينا : مرد دانشمند ، نام پدر شيخ ابوعليسينا سيمين : نقره اي ، سفيد ، روشن سيمين دخت : دختر نقره اي و سفيد
شاپرک : پروانه شادي : شادماني ، خوشحالي ، شور شادان : شادمان شادمهر : مهربان ، با محبت شاران : گردنبند درست شده از بادام - ناميکردي شاهپور : پسر شاه ، شاهزاده - نامچند تن از شاهان ساساني شاهدخت : دختر شاه، شاهزاده خانم شاهرخ : شاه منظر ، کسي کهرخساري همچون شاه دارد شاهين : پرنده ايشکاري شاهيندخت : دخت شاهين شايسته : سزاوار ، لايق شباهنگ : بلبل ، ستاره کاروان کش شب بو : نام گلي است که شب هنگام باز مي شود شبديز: سيه فام ، سيه چرده ، نام اسبخسروپرويز شبنم : رطوبتي که شب هنگام رويگلها مي نشيند شراره : گرماي سوزان ، عشقفراوان ، نامي کردي شرمين : شرمسار ، خجل شروين : يکي از سرداران معاصرشاپورذوالاکتاف ساساني شکوفه : گل درختانميوه دار ، شکفته شکفته : خندان ، بشاش شمشاد : درختي زينتي و تقريبا هميشه سبزکهدستمايه بسياري از شاعران است شمين : خوشبو، خوش عطر شوان : شبان ، چوپان - نامي کردي شميلا : از نامهاي ارمني ايرانيبه معني بانوي بزرگوار شورانگيز : فتنهانگيز ، ايجاد کننده شور و شوق شوري: خوش قيافه ، قد بلند- نامي کردي شهاب : شعله آتش ، سنگ آسماني ، ستاره دنباله دار شهبار : درخورشاه ، لايق شاه شهباز : باز سفيد رنگ ، شاه باز شهبال : پر بزرگ پرندگان شهپر: پرشاهانه شهداد : داده و بخشيده شاه شهرآرا: آنکه به زيبايي مايه آرايش شهراست ، آرايش دهندهشهر شهرام : رام و مطيع شاه شهربانو : بانوي شهر ،ملکه شهرزاد : شهرزاده ، بومي - نقال قصههاي هزار و يک شب شهرناز : خواهر جمشيد وهمسر ضحاک ماردوش
شهرنوش : شيريني شهر شهره : مشهور و نامي شهريار : پادشاه ، يارشهر ، نام پسر برزوپسر سهراب شهرزاد : شاهزاده ، فرزند شاه شهلا : زن سيه چشم شهنواز : نوازش شده شاه شهين : منسوب به شاه شيبا : نسيم شبانه - نامي کردي شيدا : آشفته و عاشق شيده : خورشيد ، درخشان شيردل : پهلوان و دلاور شيرزاد : شير بچه ، همچون شير شيرنگ : به رنگ شير ، مانند شير شيرو : پهلوان معاصر با گشتاسب ، نام سردار فريدون شيرين دخت : دختر شيرين شيما : دخترانه ، نامي کردي شينا : قدرتمند ، توانا - نامي کردي شيرين : مطبوع و گوارا ، معشوقه خسرو پرويز
طوس : فرزند نوذر پهلوانايراني شاهنامه طوطي : پرنده سبز رنگ وسخنگوست و نام برخي زنان در فارسي دري است . طهماسب : داراي اسب قوي - نام پسر منوچهر طهمورث : روباه تيزرو و قوي ، پادشاه پيشداديان و پدر جمشيد
غوغا : آشوب ، هياهو
اسامی ایران باستان
قسمت چهارم
فراز : بلندي وشکوه فرامرز : شکوه مرزداري - نام پسررستم دستان فرانک : سياه گوش ، نام مادرفريدون ، نام همسر بهرام گور ساساني فراهان : محل شکوه و جلال فربد : مناعت ، بزرگي فربغ : شکوه خداوند فرجاد : دانشمند و فاضل فرخ : تابان و زيبا - نام يکي از اميران سيستان در عهدسلجوقيان فرخ پي : نيک پي و نيک قدم فرخ داد : مبارک آفريده شده فرخ رو : داراي صورت زيبا فرخ زاد : مبارک زاد ، خجسته زاد ، رستمفرخزاد سردار معروف ساسانيان است فرخ لقا : دراي چهره زيبا ، خوشگل فرخ مهر : زيباچون خورشيد فرداد : داده شکوه وزيبائي فرديس : بهشت ، بوستان فرين : يگانه ، شکوه دين ، مخفف فروردين ماه اول بهار فرزاد : زاده فرو شکوه فرزام : شايسته و لايق - نامي کردي فرزان : عاقل ، حکيم ، دانشمند فرزانه : دانشمند ، عاقل و عالم فرزين : عالم ، وزير دربار فرشاد : شا دمان ، مسرور ، خوشحال فرشته : فرستاده الهي و آسماني فرشيد : درخشانتر ، نام برادر پيران ويسه فرمان : دستور ، حکم فرناز : داري ناز فراوان فرنگيس ( فري گيس ) : نام دختر افراسياب و همسر دوم سياوش فرنود : دليل و برهان فرنوش : شکوه ، نام پادشاه باستاني ماد فرنيا : نامي براي پسران فروتن : افتاده حال ، متواضع فرود : پائين - نام پسر سياوش ، نام پسر کيخسرو نام پسرخسرو پرويزو شيرين فروز : روشنائي ، روشني فروزان : تابان ، درخشان فروزش : روشني ، تابناک فروزنده : درخشان ، درخشنده فروغ : روشنائي ، تابش فرهاد : عاشق افسانه اي شيرين فرهنگ : شکوه ، ادب ، تربيت فرهود : صداقت و راستي در دين فربار : همراه خوب و شايسته فريبا : زيبا و فريبنده فريد : بي همتا، نامي کردي فريدخت : دختر بي همت فريدون : داراي شکوهي اينچنين ، پادشاه پيشداري که بر ضحاکماردوش غلبه کرد فريمان : فر و شکوه ايمان فريناز : عشوه گر ، پريناز فرينوش : شکوه شيرين فريوش : زنگ ، همان پريوش هم هست فيروز : پيروز و مظفر فيروزه : سنگي گرانبها با رنگ فيروزه اي
قابوس : معرب کاووس است قباد : سرور گرامي ، شاه محبوب ، پدر کيکاوس از پادشاهانکياني قدسي : بهشتي ، روحاني
کابان : کدبانو ، نامي کردي براي دختران کابوک : کبوتر ، نامي کردي براي دختران کارا : فعال و کوشا کارو : از نامهاي ارمني ايراني به معني نويد دهنده کاراکو : نام يکي از سرداران ماد کامبخت : کسي که بخت به کام اوست کامبخش : آرزو دهنده ، مراد بخش کامبيز : صورت فرانسوي (( کمبوجيه )) پسرکورش است کامجو : کامجوينده کامدين : يکي از دانايان دين زردشت کامران : سعادتمند و خوشبخت کامراوا : به مقصود و مراد رسيدن کامک : آرزو و خواهش کوچک کامنوش : کامروا ، خوشبخت کاميار : کامروا و پيروز کانيار : معدن شانس ، نامي کردي کاووس : پادشاه توانا - از پادشاهان کياني و پسر کيقباد کاوه : آهنگر معروف ايران باستان که عليهضحاک قيام کرد کتايون : جهان بانو ، دخترقيصر روم و مادر اسفنديار کرشمه : ناز وغمزه کسري : معرب خسرو است کلاله : موي پيچيده ، دختري با موهاي مجعد کمبوجيه : نام پسر کورش کمبوجيه است کوشا : کوشنده ، ساعي کهبد : خداوند کوه ، عابد کهرام : رام شده کوه نام برادر و سردار افراسياب کهزاد : زاده کوه ، کسي که در کوه زائيدهشده است کيارش : شهريار بزرگ کيان : پادشاه ، اميران کيانا : فرستاده ، نامي کردي کيانچهر : داراي چهره پادشاهان کياندخت : شاهدخت ، دختر شاه کيانوش : بسيار شيرين ، نام يکي از دو برادر فريدون درشاهنامه کياوش : بزرگوار - نام پدر کيقباد کيخسرو : پادشاه نيکنام ، نام پسر سياوش وسومين پادشاه کيانيان کيقباد : پادشاهمحبوب - پدر کيکاوس و سر سلسله کيانيان کيکاووس : سياه چرده ، سبزه ، نام پسر کيقباد و پدر کياوش کيوان : سياره زحل و دومين سياره منظومهشمسي پس از مشتري است. کيوان دخت : دخترسياره کيوان کيومرث : نخستين انسان ، و بهگفته شاهنامه نخستين پادشاه کيهان : جهانو گيتي کياندخت : دختر گيتي کيهانه : جهانکوچک
گرشا : به ر وايتشاهنامه همان کيومرث اولين پادشاه است گرشاسب : صاحب اسب لاغر ، پهلوان ايراني و جد رستم گرشين : شعله آبي ، نامي کردي براي دختران گرگين : منسوب به گرگ ، پسر ميلاد از پهلوانان
زمان کيخسرو گشتاسب : صاحب اسب رمنده ، پدر داريوشهخامنشي گشسب : دارنده اسب نر گشسب بانو : دختر رستم و زن گيو گل : گياهان رنگي کوچک که دستمايهشاعرانند گل آذين : حالت قرار گرفتن گلهاروي شاخه ها گل آرا : آراينده گل گلاره : تخم چشم ، نامي کردي گل افروز : فروزنده گل گلاله : دسته گل گل اندام : آنکه اندامش مانند گل است گلاويز : گياهي براي زينت گل گلباد : داري بوي گل گلبار : پرگل ، گل افشان گلبام : گلبانگ گلبان : نگهدارنده گل گلبانو : بانوي چون گل گلبرگ : هر يک از برگهاي يک گل ، مثل برگ گل گلبو : معطر ، خوشبو گلبهار : مثل گل بهاري گلبيز : گل افشان گلپاره : تکه گل ، پاره اي از گل گلپر : برگ گل ، پر گل گلپري : پري همچون گل گلپوش : پرازگل ، پوشيده از گل گل پونه : کسي که چهره اش به لطافت گل است گلچين : باغبان ، عاشق گل ، کسي که گل مي چيند . گلدخت : دختر گل گلديس : به رنگ گل ، مانند گل گلربا : رباينده گل گلرخ : بسيار زيبا همچون گل گلرنگ : به رنگ گل ، شرابي رنگ گلرو : زيبا و سرخ رو گلشن : گلزار و گلستان گلريز : ريزنده گل گلزاد : زائيده گل گلزار : گلستان ، جاي پرگل گلسا : مثل گل گلشيد : درخشان چون گل گلنار : گل انار ، شکوفه انار گلناز : کسي که ناز و غمزه اش مثل گل است گلنسا : گل بانو ، خانم گل گلنواز : نوازش شده گل گلنوش : شيرين مثل گل گلي : مانند گل ، قرمز رنگ گودرز : از پهلوانان عهد کاوس وکيخسرو و يکي از پادشاهانمعروف اشکاني گوماتو : انقلابي زمان مادهاکه براي براندازي مادها و هخامنشيان قيام کرد گهر چهر : آنکه چهره اش همچون گوهر است گوهر ناز : کسي که همچون گوهر نازش گرانبهاست گيتي : دنيا ، جهان ، عالم گيسو : موي بلند زنان گيلدا : طلا گيو : پهلوان نامي شاهنامه و پدر بيژن
اسامی ایران باستان
قسمت پنجم
لادن : گليبه رنگهاي زرد و نارنجي لاله : گلي کهرنگهاي گوناگون دارد و معروفترين آن لاله سرخ و صحرائي است لاله رخ : کسي که روي همچون لاله دارد لاله دخت : دختر لاله لبخند : تبسم لقاء : چهره ، سيما لومانا : نام محلي درکردستان ، نامي کردي براي دختران لهراسب : داراي اسب تندرو ، از پادشاهاي کياني و پدر گشتاس
مارال : آهو ، نامي ترکي ماري : کبک ماده ، نامي کردي مازيار : اورا مزدايار - پسر قارون فرمانرواي طبرستان ماکان : نام پسر يکي از سران ديالمه مامک : مادر کوچک و مهربان مانا : نام خداوند بزرگ و نام يکي ازدولتهاي ماد ، نامي کردي ماندانا : دخترآژدهاک و مادر کورش هخامنشي مانوش : کوهيکه منوچهردربالاي آن متولد شده است ماني : پيامبر ايراني در زمان شاپور ساساني مانيا : خسته شده ، نامي کردي ماهان : منسوب بهماه ماهاندخت : دختر ماهان ماه برزين : يکي از بزرگان دولت ساسانيان ماه جهان : زيباي جهان ماهچهر : زيبا رو ، قشنگ ماهدخت : دختر ماه ماهور : تابناک - نامي کردي ماهرخ : آنکه صورتي چون ماه زيبا دارد ماهزاد : زاده ماه مردآويز: جنگنده و دلاور مرداس : مرد آسماني - نام پدر ضحاک که مرد نيکي بود و بدستپسرش کشته شد مرزبان : مرزدار - مرزبان بنرستم نويسنده کتاب مرزبان نامه مرمر : ازسنگهاي آهکي که صيقلي و جلا پذير است ، سنگ مرمر مزدک : خردمند کوچک - مردي که در زمان ساسانيان ادعايپيغمبري کرد اما کشته شد مژده : نويد ،بشارت مژگان : مژه ها مستان : شادان ، شادمان مستانه : خوشحال ، مانند مست مشکاندخت : دختر خوشبو مشکناز : مشک ناز دار مشکين دخت : دختر مشک آلود و معطر منيژه : پاک و سفيد روي - نام دختر افراسياب منوچهر : کسي که چهره بهشتي دارد - ازپادشاهان پيشدادي مهبانو : بانوي بزرگ ،بانوي همچون ماه مهبد : يکي از وزيرانانوشيروان ساساني مه داد : از فرماندهاننظامي پارسيان ويکي از نامهاي دوران هخامنشي مهتاب : ماه تابان ، ماه تابناک مهديس : ماهرو ، زيبا ، خوشگل مه جبين : انکه پيشانيش مانند ماه درخشان است مه دخت : ماه دخت ، دختر ماه مهر آذر : يکي از موبدان پارس در زمانانوشيروان - خورشيد آذر مهر آرا : آرايشدهنده مهر مهر آسا : همچون خورشيد زيباروي مهر آفاق : خورشيد افقها مهر افرين : عشق آفرين ، آفريننده عشق مهرآب : کسي که فروغ خورشيد دارد - نام جدمادري رستم مهرداد : بخشنده ماه مهر افزون : بالا برنده عشق و محبت مهرام : رام شده ماه مهران : منسوب به مهر است و يکي از خاندانهاي عصر ساساني مهراندخت : دختر مهر و محبت مهرانديش : داراي انديشه با مهر و محبت مهرانفر : شکوه مهرانگيز : ايجاد کننده مهر و محبت و عشق مهرپويا : پويندهمهر مهرداد : داده خورشيد- خورشید عدالت - نام چند تن از پادشاهان اشکاني مهر دخت : دختر آفتاب مهرزاده : زاده خورشيد ، زيباروي مهرناز : ناز خورشيد مهرنوش : خورشيد جاويدان - يکي از پسران اسفنديار که بدستفرامرز کشته شد مهرنکار : آرايش دهندهخورشيد ، مهر آرا- نام يزدگرد مهرنيا : ازنژاد مهر مهروز : آنکه روزي چون خورشيددارد مهري : منسوب به مهر ، منسوب بهخورشيد مهريار : دوست خورشيد مهسا : مانند ماه زيبا روي مهنوش : ماه هميشگي مهوش : مانند ماه مهيار : يار ماه ، نام پسر داريوش سومهخامنشي مهين : ماه زيبا رو مهين دخت : دختر بزرگ ميترا : دوستي و محبت و مهر ميخک : گلي زيبا به رنگهاي قرمز، سفيد ، صورتي وزرد مينا : گلي کوچک و زينتي ، گردنبند مينا دخت : دختر مينا مينو : بهشت ، جنت مينودخت : دختر بهشت ، دختر پاک مينو فر : داراي شکوه بهشتي
نادر : کمياب ، بي همتا - نادر شاه افشار سر سلسله افشاريهدرايران ناز آفرين : معشوقي که ناز فراوانمي کند نازبانو : بانوي ناز دار نازپرور : پرورش يافته در ناز نازچهر : کشي که چهره ناز دارد نازفر : داراي شکوه نازلي : پرناز و غمزه - نامي ترکي براي دختران نازي : با ناز ، اهل ناز نازيدخت : دختر ناز نامور : مشهور ، ارزنده ناهيد : پاک و بي آلايش - نام مادر اسفنديار ندا : آواز ، بانگ ، فرياد
نرسي : فرشته وحي در اوستا - نام پسرشاپور نوه اردشير بابکان نرگس : گلي خوشبوو زيبا نرمک : زيبا و لطيف - نامي کرديبراي دختران نرمين : لطيف و ملايم نريمان : پهلوان ، دلير - نام پدر سام نسترن : گلي سفيد و زيبا از گونه هاي نرگس نسرين : گلي سفيد و پر برگ نسرين دخت : دختر نسرين نسرين نوش : نام همسر بهرام گور نکيسا : نوازنده و خواننده دربار خسرو پرويز ساساني نگار: نقش ، بت ، صنم نگاره : شکل داراي نقش و نگار نگارين : نقاشي شده نگين : گوهر قيمتي نوا : ناله ، آواز نوش ( انوش ) : زندگي جاويد نوش آذر : آتش جاويدان - از آتشکده هاي عصر ساساني نوش آور : چيزي که زندگي و حيات مي آورد نوشا : نوشنده ، آشامنده نوش آفرين : افريننده شادي و شيريني نوشدخت : دختر شاد نوشروان ( انوشيروان ) : جاويدان ، اولين خسرو ساساني نوشفر : شکوه جاويد نوشناز : داراي ناز و اداي شيرين نوشين : گوارا و شيرين نويد : مژده و بشارت نوين : تازه ، جديد نوين دخت : دختر تازه به دنيا آمده نيش ا : خال و نشانه - نامي کردي براي دختران نيک بين : خوش بين نيک پي : پاک نژاد نيک چهر : خوشگل و زيبا نيک خواه : شخص خير خواه و خيرانديش نيکداد : بخشنده نيکي نيکدخت : دختر پاک و نيکو نيکدل : دل پاک نيکزاد : زاده نيکي و پاکي نيلوفر : گل پيچک و زينتي به رنگهاي سفيد و سرخ وآبي نيما : لقب علي اسفندياري پدرشعر نودرايران ، نيما يوشيج
وامق : دوست دارنده، عاشق - عاشق عذرا ورجاوند : ارجمند - بهاعتقاد زردشتيان کسي که درآخر زمان ايران را آباد مي کند وريا : پيدار، آگاه - نامي کردي براي پسران وشمگير : شکارچي بلدرچين - نام نام پسروردانشاه از مولوک ديالمه وهرز : ناممرزبان کشور يمن درعهد انوشيروان وهسودان : نيک آسوده و آرام - عنوان يکي از سلاطين آذربايجان ويدا : آموزنده و تعليم دهنده ويس : نام معشوق رامين در داستان ويس و رامين ويشتاسب : صاحب اسبان فراوان ويگن : از اسمهاي ارمني ايراني به معنيجهش و پرش
هژير : خوب چهره ، نام يکي ازپسران گودرز که بدست سهراب کشته شد هخامنش : دوستار انديشه - نام جد کورش کبير هربد( هيربد ) : حاکم آتشکده ، موبد موبدان هرمز : اهورمزدا ، خداي بزرگ ايرانيان - نام پسر بهمن و نام پسر انوشروان همايون : مبارک ، خجسته - نام تني چند ازپادشاهان هندوستان هما : فرخنده ، مبارک ،مرغ سعادت - نام دختر گشتاسب و خواهر اسفنديار همادخت : دختر مبارک و فرخنده بخت همدم : رفيق و مونس و همزبان همراز : محرم اسرار همراه : دوست و يار موافق هنگامه : غوغا ، شلوغي ، دادوفرياد هوتن : خوش اندام ، نام يکي از متحدان داريوش درحمله بهمغان هور : خورشيد ، آفتاب هورتاش : همچون خورشيد هورچهر : تابان روي ، زيبا هورداد : فرستاده و داده خورشيد هوردخت : دختر خورشيد هورزاد : زاده خورشيد هورمند : شبيه خورشيد هوروش : خورشيد مانند ، مثل خورشيد هوشنگ : هوش و درايت - نام يکي از سلاطين پيشدادي و فرزندسيامک هوشيار : با هوش و آگاه هومان : نيک انديش ، نام يکي از سردارانافراسياب و نيز نام برادر پيران ويسه هومن : نيک منش هونام : خوشنام ، نيکنام هويدا : آشکار و نمايان هيتاسب : صاحب اسب بسته شده هيرمند : يکي از القاب گستاسب ، آتش پرست هيما : اشاره ، نامي کردي براي دختران هيوا : اميد وآرزو - نامي کردي براي دختران و پسران
يادگار : آنچه از انسان بجاي ماند - پسر پادشاه گرجستان
ياسمن ( ياسمين ) : گل زيبائي به رنگ سفيد و زرد و کبود
ياور : کمک و همدست و يار
يزدان : خداوند ، آفريدگار هستي
يگانه : بي نظير ، بي مانند
يوشيتا : پهلواني از خاندان فريان
این پیام به تاریخ پنج شنبه اورمزد شید 3 تیر ما 2569 شاهنشاهی برابر با
3 تیر ماه شمسی تحمیلی تازی و تازی پرستان نوشته شد.